تغییر برای برابری
 

ووقتی کروموزوم هایx باهم ترکیب شدند، من به کمپین پیوسته بودم

چهار شنبه7 آذر 1386


سال 1372 است. 16 ساله هستم. سال اول دبیرستان. سراپا شوروشوق نوجوانی. با رفتن به دبیرستان "تربیت" درشهرک منظریه فردیس، احساس بزرگ شدن می کردم. شیفت بعدازظهربودم وبا سرویس رفت وآمد می کردم. می گفتند دبیرستان خانه فردی بوده و آن را اجاره کرده اند. فضای سبزواستخر خالی از آب و درختان بلند می توانست فضایی پراز خاطرات خوب برایم بسازد؛ اما هرگز چنین نشد. چند ماهی که گذشت با پسر نوجوانی دوست شدم و البته یواشکی ومخفیانه. قراربود ازطرف مدرسه به اردو برویم ولازم بود رضایت نامه هایی که والدین امضا کرده بودند به اولیای مدرسه بدهیم. بعضی از بچه ها که زرنگ تر بودند رضایت نامه امضا شده را نزد خود نگه داشتند اما از آنجا که من بسیارساده لوح بودم رضایت نامه را دودستی تقدیم ناظم مدرسه (خانم حاتمی) کردم. وبعد با دوستم مرجان به یک پیک نیک چهار نفره با دوستانمان!! رفتیم آنهم درفضای خفقان آن روزها. فردای آن روز خانواده هایمان را خواستند اما من هرچه سعی کردم جرات نکردم موضوع را با پدرم درمیان بگذارم بنابراین دست به ابتکار زدم واز زنی که همسایه مان بود وتنها زندگی میکرد خواستم تا نقش مادرم را بازی کند؛ او هم لطف کردو پذیرفت ومن ظاهرا جان سالم به دربردم. ولی مرجان اخراج شد.

چند ماه بعد دربازرسی کیف ها نامه ای ازدوستم کشف شد واین باعث شد که این بار مستقیم با منزل تماس بگیرندو پدررا احضار کنند. شاید باور نکنید اما اضطراب آن روزها را هرگز از یاد نخواهم برد. لرزش اندامم ونگاه تحقیرآمیزناظم مدرسه با آن چشمان ریز موذی. نگاهی که بعدهامسیرزندگی ام را عوض کرد.

وقتی پدر- که آنروزها برایم نماد ترس وقدرت بود- به مدرسه آمد همه چیز روشد! آنقدرازبدی ها وفساد اخلاقی من گفتندوگفتند که پدرم شروع به گریه کرد وازمن پرسید چرااین کاررابامن کردی وگریه تلخ آن روزش مرا شکست. زندگی ام به جهنم تبدیل شد. 3 روزازمدرسه اخراج شدم ودقیقا به مدت یک هفته روزی سه بار وهربار 15 دقیقه با کابل سیاه بلندی تنبیه می شدم آن هم درحمام دربسته که کسی نتواند به دادم برسد. فشارو استرس قابل توصیف نبود. بدنم آنقدر دردمی کرد که نمی توانستم بنشینم.حتی امروزبعداز گذشت16 سال هنوز روی ران چپم آثارآن تنبیه ها به جامانده است. روانم له شده بود، ازاینکه باعث سرشکستگی خانواده شده بودم احساس گناه می کردم بخصوص که مادربیچاره ام دایم سرزنش می شد. آن روزها عمق ستمی را که برمن روا داشتند نمی فهمیدم. درست سال بعد بود که بامجله زنان ودوکلمه "حقوق زنان" آشنا شدم. روزبه روز بیشتر می فهمیدم که به جرم گناه ناکرده چه تاوانی پرداختم.

کم کم به این نتیجه می رسیدم که آن زنان با اندیشه مردسالارانه خویش چه به روز من ونسل من با نام تعلیم وتربیت می اوردند ومی آورند. تصمیم گرفتم مهر باطل بر پیش بینی هایشان بزنم.پس خواندم وخواندم وخواندم... اما همیشه سرشار از خشم فرو خورده بودم. در دوران دانشجویی تقریبا در تمامی تجمع های اعتراض آمیز شرکت داشتم اما هنوزراضی نبودم.همواره به دنبال تغییرات آهسته وپیوسته بودم.تا اینکه بهمن ماه سال85 از طزیق دوستی با کمپین آشنا شدم. خودش بود . مطمئن بودم. آرامش درمیان جمع حاکم بود . دنبال رهبر بازی و قهرمان پروری نبودند. خواستار تغییرات ازپایین به بالا بودند. خواسته ها کاملا روشن، شفاف و برحق بود. مهمتر ازهمه اینکه مدنی ترین جنبشی بود که تا آن روز می شناختم.

دراین مدت کوتاه آموخته ام که خشم از بی عدالتی آن روزها و این روزهارا با خردورزی کانالیزه کنم. هرچند هنوز یادآوری خاطرات آن روزها واینکه آنقدر نادان و بی دفاع بودم که می اندیشیدم گناهی بس بزرگ مرتکب شده ام مرا می آزارد، اما از اینکه این اتفاقات مرا درمسیری قرار داد که امروز حقوق زنان و حقوق کودکان دغدغه ی اصلی زندگی ام باشد بسیار خرسندم.

رها.م

 

 پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0 |صفحه اول | نقشه ى سايت | قسمت شخصى | SPIP
Sitemap